![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ متعلق به شیرین عقلی سمپادی است و حاوی مطالبی شلم شوروا می باشد |
|
سلام علیکم همگی خوبین؟؟
ما که بد نیستیم خدارو شکرررررررررررر ببخشید یه ذره دیر شد شرمنده آخه این هفته اصلا خونه نبودیم پسر داییم اومده بود ما هم از فرصت استفاده کرده و خونه هر کسی رفت ما هم اجالتا باهاش تلپ شدیم خیلییییی صفا می ده تلپی !!!! ۵شنبه عصر با مائده، نرگسی بلا،فریماه،شادنوش و خودم رفتیم رصد توی مرکز نجوم ادیب آخه رصد عمومی گذاشته بود وای جاتون خالی از ظهر برای همه کلاس گذاشتیم که عصر من نیستم می خوام برم رصد کنم آقا ما رفتیم گفتیم الان منظومه شمسی رو می دن ما رصد کنیم تا رفتیم دیدیم فقط مشتری رو رصد می کنن ولی خیلی جالب بود ۳ تا از قمرای مشتری که از توی تلسکوپ مشخص بود تقریبا در یه امتداد بود تازه نرگسی بلا یه کتاب خرید که بالاتفاق بخونیم البته می دونم بهمون نمیاد ولی خوب دیگه باید تمرین کنیم بعد هم اومدیم یه آقایی(البته آقا که چه عرض کنم هم سنه خودمون بود )از روی کره ی زمین یه سری اطلاعات رو برامون توضیح داد تازه مامانم از اون جایی که به نجوم علاقه داره اومد رصد کرد البته فکر کنم اونم مثه ما خیلی چیزی دستگیرش نشد وای جمعه رفته بودیم باغ از بس با پسر خاله م تخته نرد بازی کردیم تا ۲ شب تا چشمامو می بستم عین جن شکل این تخته توی ذهنم ظاهر می شد بعد از ضایع شدن: راستی بچه ها علی نرگس اینا گفته یه وبلاگ بزنین هر کی خلاصه کتابی که خونده رو بنویسه نظر شما چیه؟؟؟؟ در ضمن صحبت علی شون شد باید بگم دفتر معماری آقای مهندس افتتاح شده جهت کسب اطلاعات بیشتر به نرگسی بلا مراجعه شود. خوب دیگه خبری به ذهنم نمی رسه می ریم فعلا تا بعد کاری باری نمی باشد؟؟؟؟ پس رفتیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:37 توسط فاطمه |
|
|
سلامبچه ها ببخشید بعد از یه مدت طولانی نیمدم آپ کنم البته طولانی که نبود نسبت به آپ های قبلی رو می ارضم
وای بزارین براتون از چند روز قبل بگم آقا ما ۴شنبه که کلاس رباتیک داشتیم بعدش با مامان بابای فریماه رفتیم مدرسه پروندمون رو بگیریم گفتن فقط به مامان باباها می دن(انگار مال اوناست) فریماه پروندش رو گرفت ولی من و مریم پوز کش به راهمون ادامه دادیم اول گفتیم حالا که کارت واکسن نداریم حتما بهمون نمی زنن یعنی در واقع فقط رفتیم رنج کشیدن فریماه رو تماشا کنیم ولی چشمتون روز بد نبینه تا رسیدیم گفتن کارت واکست کیلویی چند بشینین واکسن بزنین تازه اصلا خانمه مهلت نمی داد یه بند می گفت بشین خانم خلاصه من در کمال فداکاری و ایثار جلو رفته و بانوی محترمه همین جوری از تو هوا بدون هدف گیری ییهو عینهو...واکسن رو کرد تو دستم بعدشم رفتیم مدرسه ببینیم اسامی کلاسا رو زدن یا نه که نزده بودن ولی عوضش با مستخدم مدرسه دوست شدیم بمون گفت شما مال فرزانگانین گفتیم بببببببببببله گفت از قیافتون پیداست روز بعدشم ما عروسی بودیم با دست شل رفتم اونجا... دیگه تو فاصله این هفته اتفاق خاصی نیفتاد که براتون بنویسم فقط یه چیزی دیروز با فریماه رفتیم روز سوم رو دیدیم خیلییییییی باحال بود شاید قشنگ ترین فیلمی بود که تا حالا دیدم . بچه ها این قسمت رو الان یعنی ساعت ۴ بعد از ظهر دارم اضافه می کنم کلاس بندی های مدرسه رو زدن هممون از هم جدا افتادیم من و مائده و مهتاب و دنیا با هم افتادیم ۱.۳ نرگس و ساراوبهناز افتادن ۱.۲ فریماه و مریمو نیوشا و سحر افتادن ۱.۱ زهرا بلا با نگین افتادن ۱.۴ نیلوفر و شادنوشم ۱.۵ خیلی غم انگیزه یعنی واقعا یکی از ناراحت کننده ترین اتفاقات زندگیم حالا باز من وضعم از بقیه بهتره بیمیره نرگسی و زهرا خیلی تنهان. باید همه به هم قول بدیم همه زنگ تفریحا با هم باشیم.خیلییییی غصه دارم تازه زهرا بلا گریه کرد دلم ریش ریش شد (آخه نه لطیفم) خوب دیگه صحبتی نداریم فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:41 توسط فاطمه |
|
|
سلام بر همه دوستان دلم براتون قد یه . شده بود(دروغ گفتما)
جاتون خالی قد ...........................................................................صفا کردیم خیلییییییییی باحال بود آقا روز اول که رسیدیم (البته روز که چه عرض کنم ۳ بعد نصفه شب بود)این قدر این هواپیما تکون خورده بود که من نزدیک بود اسی بزنم(به قول زهرا خانم البته نه این زهرا یه زهرای دیگه)صبحش که رفتیم حرم من با یه صحنه غم انگیز مواجه شدم نمی دونم چرا گریم گرفت البته همشم مال اون نبود آخه توی هتل تا توی حلللللللللللقم صبحونه خورده بودم دوباره داشتم اسی می زدم فکر کنم یه ذره گریه مال همون بود ظهرش برای نهار رفتیم رستوران کاکتوس من ۶لیک زدم تو رگ خیلی صفا داد عصرش رفتیم پاساژ پروما نزدیک هتلمون بود یعنی ۲ قدمیش(نکته:هتل ما هما۲ بود)مامانم ازtimberland شب با رفقای پدر خونه ی اون یکی رفقای پدر دعوت بودیم جاتون خالی اون بیشتر از همه جا صفا داد نمی دونین این قدر خورده بودم حس می کردم باید منو با آمبولانس ببرن بیمارستان رضوی که عقده ای نشم فردا ظهرش از طرف کنگره مهمون هتل بودیم با همه رفقای پدر داشتیم نهار نوش جان می کردیم که یه دفعه نیلوفر زنگ زد تبزیک گفت وای اگه قیافم رو می دیدین دیدنی بود از جام بلند شده بودم جیغ و داد می کردم و می لرزیدم وای اصلا نمی فهمیدم راسته یا سر کاری خلاصه زنگ زدم فریماه اونم خبر نداشت خلاصه رفت دید از صحت قضیه مطمئن شدیم البه نیلوفر خانم ناراحت نشیا قبول کن من توی اون شرایط نمی تونستم باور کنم خلاصه فرداش رفتیم توس و... ظهرشم یک نهار باحال زدیم تو رگ حالا اگه شد بعدا براتون عکساشو می زارم شبشم رفتیم شاندیز اونجا واقعا معرکه بود رفتیم رستوران باغ سالار (اسمش درست یادم نیست باید از مامانم بپرسم)حالا اونم براتون عکساشو میزارم امروز صبحم رفتیم حرم خیلی شلوغ بود ولی باصفا بود البته این چند روز خیلی رفتیما ولی دیگه من خلاصه کردم بعد از ظهرم اتاق رو تخلیه کردیم رفتیم فرودگاه ولی پرواز کلی تاخیر داشت همین الان رسیدن خونه باورتون نمی شه نرسیده من اومدم خدمتتون البته این چند روز توی هتل کافی نت بود ولی ما اصلا توی هتل نمی موندیم (حتی استخرم نتونستم برم)خلاصه که اومدم بگم زندم برای همتون دعا کردم و...دوباره میام هم عکس می زارم هم مطلب فعلا برم بخوابم که چشمم جاییو نمی بینه شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:4 توسط فاطمه |
|
|
سلام بچه ها
من که حسابی چروکیدم شماها چی ؟؟؟ واقعا حق ماها بود که ببریم واقعا ... بد شانسی محض بود ولی بچه ها دیروز همشون از جون و دل مایه گذاشتن همشون...نکونام ،تیموریان،زندی،کریمی ،مهدوی کیا،نصرتی(به افتخار فریماه خانم)و.... ولی می دو نین یه جاهایی هم عیب از سرمربی بود مثلا وقتی میاد طالب لو رو ۲ دقیقه آخر تعویض می کنه خوب اصلا دروازه بان بدبخت با شرایط دروازه و زمین هنوز آشنایی پیدا نکرده!!! ولی جالا از این حرفا بگذریم با این که من قبل بازی می گفتم کره می بره ولی واقعا تو بازی ایران بهتر عمل کرد(برای اولین بار واقعا حقشون بود که ببرن) حالا باخت هیچی عواقب رو بچسبین من که کلاس زبان بودم آخر بازی نبودم واکنش خودمو ببینم ولی زهرا و فریماه بلا بعد از بازی کلی گری کردن(می گن هر چی هیکل گنده تر دل گنجیشکی تر) ما فردا داریم می ریم مشهد دعا کنین که بهم خوش بگذره باشه؟؟ ما که رفتیم ولی جون من شما نظر نداده نرین!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:38 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به هر کسی که میاد توی وبم.باید بگم خوش اومدی!!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|