![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ متعلق به شیرین عقلی سمپادی است و حاوی مطالبی شلم شوروا می باشد |
|
سلام بر همه دوستان دلم براتون قد یه . شده بود(دروغ گفتما)
جاتون خالی قد ...........................................................................صفا کردیم خیلییییییییی باحال بود آقا روز اول که رسیدیم (البته روز که چه عرض کنم ۳ بعد نصفه شب بود)این قدر این هواپیما تکون خورده بود که من نزدیک بود اسی بزنم(به قول زهرا خانم البته نه این زهرا یه زهرای دیگه)صبحش که رفتیم حرم من با یه صحنه غم انگیز مواجه شدم نمی دونم چرا گریم گرفت البته همشم مال اون نبود آخه توی هتل تا توی حلللللللللللقم صبحونه خورده بودم دوباره داشتم اسی می زدم فکر کنم یه ذره گریه مال همون بود ظهرش برای نهار رفتیم رستوران کاکتوس من ۶لیک زدم تو رگ خیلی صفا داد عصرش رفتیم پاساژ پروما نزدیک هتلمون بود یعنی ۲ قدمیش(نکته:هتل ما هما۲ بود)مامانم ازtimberland شب با رفقای پدر خونه ی اون یکی رفقای پدر دعوت بودیم جاتون خالی اون بیشتر از همه جا صفا داد نمی دونین این قدر خورده بودم حس می کردم باید منو با آمبولانس ببرن بیمارستان رضوی که عقده ای نشم فردا ظهرش از طرف کنگره مهمون هتل بودیم با همه رفقای پدر داشتیم نهار نوش جان می کردیم که یه دفعه نیلوفر زنگ زد تبزیک گفت وای اگه قیافم رو می دیدین دیدنی بود از جام بلند شده بودم جیغ و داد می کردم و می لرزیدم وای اصلا نمی فهمیدم راسته یا سر کاری خلاصه زنگ زدم فریماه اونم خبر نداشت خلاصه رفت دید از صحت قضیه مطمئن شدیم البه نیلوفر خانم ناراحت نشیا قبول کن من توی اون شرایط نمی تونستم باور کنم خلاصه فرداش رفتیم توس و... ظهرشم یک نهار باحال زدیم تو رگ حالا اگه شد بعدا براتون عکساشو می زارم شبشم رفتیم شاندیز اونجا واقعا معرکه بود رفتیم رستوران باغ سالار (اسمش درست یادم نیست باید از مامانم بپرسم)حالا اونم براتون عکساشو میزارم امروز صبحم رفتیم حرم خیلی شلوغ بود ولی باصفا بود البته این چند روز خیلی رفتیما ولی دیگه من خلاصه کردم بعد از ظهرم اتاق رو تخلیه کردیم رفتیم فرودگاه ولی پرواز کلی تاخیر داشت همین الان رسیدن خونه باورتون نمی شه نرسیده من اومدم خدمتتون البته این چند روز توی هتل کافی نت بود ولی ما اصلا توی هتل نمی موندیم (حتی استخرم نتونستم برم)خلاصه که اومدم بگم زندم برای همتون دعا کردم و...دوباره میام هم عکس می زارم هم مطلب فعلا برم بخوابم که چشمم جاییو نمی بینه شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:4 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به هر کسی که میاد توی وبم.باید بگم خوش اومدی!!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|